۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

شور

شور می شود دلم
از بازی موج هاا
یادم نمی اید 
آفتاب چه رنگی بود
سنگ دلم اما 
غرق شد در دریا
اهسته بي سنكم  
موج هاي بي يروا
بردند ابن جان
تنها و بي دل را

غربت

ديروز بود يا نه درست يادم نيست
فقط ميدونم كه يه تكه از جيزي بودم كه ميشه ازش ياد كر
د
شايد هم نبودم كه زياد هم مهم نيست
اين اب و خاك انكار بهم نزديكه
انكار يه جايي يه ربطي بهش داشتم كه يادم نيست
مثل اينكه مي شناسمش يا قبلا جايي ديدمش!
خلاصه حس مي كنم سالها اين جا بودم
سالهايي كه نه ازش خاطره ااي برام مونده
و نه يادي
و بعد معلق و بي حس بين اسمون و دريا
بين سالهاي رفته و اون هايي كه نيومدن
بين ادم هايي كه نميشناسم و أشناهاي قديمي
درست مثل يه خط كمرنك مرزي
مثل يه دست خواب رفته
مثل يه يه ادم تو كما
نياز به حركت به اثبات هستي برام
حياتي مي شه

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

دومين

هميشه مي خواستم حتي براي جند لحظه كوتاه جاي طرف مقابلم قرار بكيرم حالا ميخواد فرزندم باشه يا رييس دولت يا اون بمب كذار عرب - فرقي نمكرد فقط و فقط ميخواستم درك بيشتر و بهتري ييدا كنم
درك بهتري از اينكه جطور بديهي ترين مسايل براي بعضي اينقدر تاريك ودور از دسترسه
يكيش همين دروغ كفتن جلوي جشم مردم و يا كشتن عده اي بيكناه ها با فشار يك دكمه و ،،،،،،،،،،،،،،،
تا اينكه يه روز دوستي با ديدن تلاش بي تمر من كفت
بابا وقتي يكي جشمهاشو بسته ديكه مهم نيست جي جلوش باشه اون نمي تونه ببينه ----
و اين شد كه من از اين تلاش ناموفقم دست برداشتم و ------
از اون روز فقط قصدم باز كردن جشم هاي بسته است---
كه اين يكي به نظر محال تر مي اد!
جون فهميدم بعضي اصلا جشمي براي ديدن ندارن!
حالا بيا و درستش كن!

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

دستنوشته اول

كشودن دربي ناكشوده
با دهاي ياييزي مي كشايند ان را به جه سادكي