۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

مرثیه
تازه دو روزه که با خودنویس آشنا شدم وهیچی نشده خودنویسم انگارجوهرش پر شده!
این مرثیه مال منه با اینکه خیلی ها قبلا خوندنش اما تا من هم نخونمش راحت نمی شم
درست مثل حالت تهوع تا بالا نیاری خلاص نمی شی.این هم از اون مرضاییه که یقه
ادم رو ول نمی کنه و من سی سالی می شه که بهش مبتلا شدم.راستش سی سال پیش
ویروسش اپیدمی شد . واکسن هم هنوز مد نبود و من هم که فقط یک دهه ناقابل ازعمرم
گذشته بود سخت مبتلا شدم.و مثل همه ویروس آزادی و دمکراسی تو رگهام جاری شد و خلاصه تب
   کردم و وقتی دیدم کلاس درسمون از هم کلاسی های پسر خالی شد و یه روسری هم گذاشتن
رو سرمون اومدم لب باز کنم و با آزادی از اینکه دلم برای اسفندیار و سهراب کلاسم تنگ شده بگم
وبگم که می خوام موهام افتاب بخوره که یکدفعه ریختن رو سرم و گفتن دچار هزیان شدی.البته من از
خوش اقبالیم بود یا نه زود معالجه شدم و درمان خفقان وسکوت موثر بوداما امسال هم که باز
 اپیدمیش همه رو مبتلا کرده و من دیگه چهار دهه از عمرم میگذره و در یک بلاد دیگر سعی دارم
مزه ازادی رو زیر دندونای فرزندم بیارم باز دچار حالت تهوع شدم واینبار با بغض و اشک همراهه
ومنو داره خفه می کنه و با دیدن این همه جوون هایی که هنوز با این همه زندان و قتل و شکنجه درمان
نشدن یاد سی سال پیش و خفقان اون سال ها افتادم وسوال ساده ای که با دیدن تحویل دختر عموم به زندان به
 دست پدر ساده اندیشش از خودم کردم اینکه چرا همه ساکت شدن و رفتن تو خونه هاشون و در و بستن؟
چرا به سادگی وا دادن؟
 این فقط یه دلیل می تونه داشته باشه چیزی که نسل سی سال پیش نداشت چیزی که به ما یاد ندادن چیزی
که این سال ها مثل یه پادتن تو تن نسل جدید ما رشد کرده, اینکه ازادی فقط شایسته یک ملت رنج کشیده و داغ دیدس
 و مبارزه برای کسب اون و حفظش هیچ وقت تموم نمی شه واین میراث رو حتی بعد از به دست اوردنش
 باید با چنگ و دندون حفظ کرد و به هیچ کس نسپرد جز به
احاد ملت و فرزندان اگاه اون...................    

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

old

باران و باز باران
وبه انتها رسیدن آنچه آن را سازش می نامیم
وروزی تازه با آفتاب فراوان
اما افسوس که اندک صبری که داشتیم 
 در این روزها با باران بخار شد
و به هوا رفت

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

جرم

باور داشت كه مجرم بود
دزدي تجاوز  يا قتل
به ياد نمي اورد
 حتي خودش را هم به سختي  به ياد مي اورد
سرش را بالا كرفت
حبابي دور از دسترس
جشم هايش را بست
درد داشت دردي سوزنده
عميق و دست نيافتني
كه بختك وار به تنش مانده بود

 سنكين و كش دار
 در بند بند وجودشش اين 
بي ياياني روزها
و تنها يادي كه برايش باقي مانده بود
تنها ارزويي كه برايش معني داشت
نوش دارويش
به انتها رسيدن 

نفسي كشيد
حبا بي دور از دسترس
و صداي زنك دار قاضي

حبس ابد

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

درد

درانتهاي وجودم
با قلمي رنكي
شكلي كشيده زندكي
كه با هر تلنكري
ظاهر مي شود
بي كم و كاستي
بي هيج ترحمي
جهره ي اشنايي قديمي

دردي كه با من است
تا انتها

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

بي ثمر

ثانيه ها مي شمارند
انتظار بي يايان مرا
براي حسي تازه
در اين تكرار هاي بي ثمر
87-2-9

بي عشق

خيابان خالي
جراغ جشمك زن
بي عشق جكونه سر مي كني
روزهاي طولاني تابستان را
از خود نمي دانم تورا
سرزمين من
و تو يير و رنجور
فرسوده مي شوي
از خود نمي دانم تو را
و سركرداني من
اباداني تو را مي ربايد
----------------------
من سركردان
بي تعلق
و تو كه اغوش كرمت جايي براي من ندارد
از هم رانده مي شويم
نه من به سرانجام مي رسم و نه تو
-----------------------
سركرداني ما كردباديست
كه مي برد با خود
هر انجه هست
----
به نفرين مي انديشم
همان كه در وجودم ريشه دوانده
و مي خشكاند
هر حركت را
از براي رهايي
و جه نفريني سنكين تر از در بند بودن
------
من خود نفرينم
زاده مي شوم در هر كام
يس رانده از هر قدم
و در هر تيش قلب بي تعلقم
-----
تو ربوده شده ي قرن ها
باز يس كرفتنت را به فراموشي سيرده ام

مال كدامين ملتي
امرزز سزاوار تصاحب تو نيستم
ميزبان غاصبانم و شرمكبن
-----------
با تو هزاران بار خواهم مرد و زاده خواهم شد
بس نيست اين رنج ابدي
براي لحظه اي غفلت

به انتها برس

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

شور

شور می شود دلم
از بازی موج هاا
یادم نمی اید 
آفتاب چه رنگی بود
سنگ دلم اما 
غرق شد در دریا
اهسته بي سنكم  
موج هاي بي يروا
بردند ابن جان
تنها و بي دل را

غربت

ديروز بود يا نه درست يادم نيست
فقط ميدونم كه يه تكه از جيزي بودم كه ميشه ازش ياد كر
د
شايد هم نبودم كه زياد هم مهم نيست
اين اب و خاك انكار بهم نزديكه
انكار يه جايي يه ربطي بهش داشتم كه يادم نيست
مثل اينكه مي شناسمش يا قبلا جايي ديدمش!
خلاصه حس مي كنم سالها اين جا بودم
سالهايي كه نه ازش خاطره ااي برام مونده
و نه يادي
و بعد معلق و بي حس بين اسمون و دريا
بين سالهاي رفته و اون هايي كه نيومدن
بين ادم هايي كه نميشناسم و أشناهاي قديمي
درست مثل يه خط كمرنك مرزي
مثل يه دست خواب رفته
مثل يه يه ادم تو كما
نياز به حركت به اثبات هستي برام
حياتي مي شه

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

دومين

هميشه مي خواستم حتي براي جند لحظه كوتاه جاي طرف مقابلم قرار بكيرم حالا ميخواد فرزندم باشه يا رييس دولت يا اون بمب كذار عرب - فرقي نمكرد فقط و فقط ميخواستم درك بيشتر و بهتري ييدا كنم
درك بهتري از اينكه جطور بديهي ترين مسايل براي بعضي اينقدر تاريك ودور از دسترسه
يكيش همين دروغ كفتن جلوي جشم مردم و يا كشتن عده اي بيكناه ها با فشار يك دكمه و ،،،،،،،،،،،،،،،
تا اينكه يه روز دوستي با ديدن تلاش بي تمر من كفت
بابا وقتي يكي جشمهاشو بسته ديكه مهم نيست جي جلوش باشه اون نمي تونه ببينه ----
و اين شد كه من از اين تلاش ناموفقم دست برداشتم و ------
از اون روز فقط قصدم باز كردن جشم هاي بسته است---
كه اين يكي به نظر محال تر مي اد!
جون فهميدم بعضي اصلا جشمي براي ديدن ندارن!
حالا بيا و درستش كن!

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

دستنوشته اول

كشودن دربي ناكشوده
با دهاي ياييزي مي كشايند ان را به جه سادكي