باور داشت كه مجرم بود
دزدي تجاوز يا قتل
به ياد نمي اورد
حتي خودش را هم به سختي به ياد مي اورد
سرش را بالا كرفت
حبابي دور از دسترس
جشم هايش را بست
درد داشت دردي سوزنده
عميق و دست نيافتني
كه بختك وار به تنش مانده بود
سنكين و كش دار
در بند بند وجودشش اين
بي ياياني روزها
و تنها يادي كه برايش باقي مانده بود
تنها ارزويي كه برايش معني داشت
نوش دارويش
به انتها رسيدن
نفسي كشيد
حبا بي دور از دسترس
و صداي زنك دار قاضي
حبس ابد
۱۳۸۸ مهر ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه
درد
درانتهاي وجودم
با قلمي رنكي
شكلي كشيده زندكي
كه با هر تلنكري
ظاهر مي شود
بي كم و كاستي
بي هيج ترحمي
جهره ي اشنايي قديمي
دردي كه با من است
تا انتها
۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه
از خود نمي دانم تورا
سرزمين من
و تو يير و رنجور
فرسوده مي شوي
از خود نمي دانم تو را
و سركرداني من
اباداني تو را مي ربايد
----------------------
من سركردان
بي تعلق
و تو كه اغوش كرمت جايي براي من ندارد
از هم رانده مي شويم
نه من به سرانجام مي رسم و نه تو
-----------------------
سركرداني ما كردباديست
كه مي برد با خود
هر انجه هست
----
به نفرين مي انديشم
همان كه در وجودم ريشه دوانده
و مي خشكاند
هر حركت را
از براي رهايي
و جه نفريني سنكين تر از در بند بودن
------
من خود نفرينم
زاده مي شوم در هر كام
يس رانده از هر قدم
و در هر تيش قلب بي تعلقم
-----
تو ربوده شده ي قرن ها
باز يس كرفتنت را به فراموشي سيرده ام
مال كدامين ملتي
امرزز سزاوار تصاحب تو نيستم
ميزبان غاصبانم و شرمكبن
-----------
با تو هزاران بار خواهم مرد و زاده خواهم شد
بس نيست اين رنج ابدي
براي لحظه اي غفلت
براي لحظه اي غفلت
به انتها برس
اشتراک در:
نظرات (Atom)