مرثیه
تازه دو روزه که با خودنویس آشنا شدم وهیچی نشده خودنویسم انگارجوهرش پر شده!
این مرثیه مال منه با اینکه خیلی ها قبلا خوندنش اما تا من هم نخونمش راحت نمی شم
درست مثل حالت تهوع تا بالا نیاری خلاص نمی شی.این هم از اون مرضاییه که یقه
ادم رو ول نمی کنه و من سی سالی می شه که بهش مبتلا شدم.راستش سی سال پیش
ویروسش اپیدمی شد . واکسن هم هنوز مد نبود و من هم که فقط یک دهه ناقابل ازعمرم
گذشته بود سخت مبتلا شدم.و مثل همه ویروس آزادی و دمکراسی تو رگهام جاری شد و خلاصه تب
کردم و وقتی دیدم کلاس درسمون از هم کلاسی های پسر خالی شد و یه روسری هم گذاشتن
رو سرمون اومدم لب باز کنم و با آزادی از اینکه دلم برای اسفندیار و سهراب کلاسم تنگ شده بگم
وبگم که می خوام موهام افتاب بخوره که یکدفعه ریختن رو سرم و گفتن دچار هزیان شدی.البته من از
خوش اقبالیم بود یا نه زود معالجه شدم و درمان خفقان وسکوت موثر بوداما امسال هم که باز
اپیدمیش همه رو مبتلا کرده و من دیگه چهار دهه از عمرم میگذره و در یک بلاد دیگر سعی دارم
مزه ازادی رو زیر دندونای فرزندم بیارم باز دچار حالت تهوع شدم واینبار با بغض و اشک همراهه
ومنو داره خفه می کنه و با دیدن این همه جوون هایی که هنوز با این همه زندان و قتل و شکنجه درمان
نشدن یاد سی سال پیش و خفقان اون سال ها افتادم وسوال ساده ای که با دیدن تحویل دختر عموم به زندان به
دست پدر ساده اندیشش از خودم کردم اینکه چرا همه ساکت شدن و رفتن تو خونه هاشون و در و بستن؟
چرا به سادگی وا دادن؟
این فقط یه دلیل می تونه داشته باشه چیزی که نسل سی سال پیش نداشت چیزی که به ما یاد ندادن چیزی
که این سال ها مثل یه پادتن تو تن نسل جدید ما رشد کرده, اینکه ازادی فقط شایسته یک ملت رنج کشیده و داغ دیدس
و مبارزه برای کسب اون و حفظش هیچ وقت تموم نمی شه واین میراث رو حتی بعد از به دست اوردنش
باید با چنگ و دندون حفظ کرد و به هیچ کس نسپرد جز به
احاد ملت و فرزندان اگاه اون...................
تازه دو روزه که با خودنویس آشنا شدم وهیچی نشده خودنویسم انگارجوهرش پر شده!
این مرثیه مال منه با اینکه خیلی ها قبلا خوندنش اما تا من هم نخونمش راحت نمی شم
درست مثل حالت تهوع تا بالا نیاری خلاص نمی شی.این هم از اون مرضاییه که یقه
ادم رو ول نمی کنه و من سی سالی می شه که بهش مبتلا شدم.راستش سی سال پیش
ویروسش اپیدمی شد . واکسن هم هنوز مد نبود و من هم که فقط یک دهه ناقابل ازعمرم
گذشته بود سخت مبتلا شدم.و مثل همه ویروس آزادی و دمکراسی تو رگهام جاری شد و خلاصه تب
کردم و وقتی دیدم کلاس درسمون از هم کلاسی های پسر خالی شد و یه روسری هم گذاشتن
رو سرمون اومدم لب باز کنم و با آزادی از اینکه دلم برای اسفندیار و سهراب کلاسم تنگ شده بگم
وبگم که می خوام موهام افتاب بخوره که یکدفعه ریختن رو سرم و گفتن دچار هزیان شدی.البته من از
خوش اقبالیم بود یا نه زود معالجه شدم و درمان خفقان وسکوت موثر بوداما امسال هم که باز
اپیدمیش همه رو مبتلا کرده و من دیگه چهار دهه از عمرم میگذره و در یک بلاد دیگر سعی دارم
مزه ازادی رو زیر دندونای فرزندم بیارم باز دچار حالت تهوع شدم واینبار با بغض و اشک همراهه
ومنو داره خفه می کنه و با دیدن این همه جوون هایی که هنوز با این همه زندان و قتل و شکنجه درمان
نشدن یاد سی سال پیش و خفقان اون سال ها افتادم وسوال ساده ای که با دیدن تحویل دختر عموم به زندان به
دست پدر ساده اندیشش از خودم کردم اینکه چرا همه ساکت شدن و رفتن تو خونه هاشون و در و بستن؟
چرا به سادگی وا دادن؟
این فقط یه دلیل می تونه داشته باشه چیزی که نسل سی سال پیش نداشت چیزی که به ما یاد ندادن چیزی
که این سال ها مثل یه پادتن تو تن نسل جدید ما رشد کرده, اینکه ازادی فقط شایسته یک ملت رنج کشیده و داغ دیدس
و مبارزه برای کسب اون و حفظش هیچ وقت تموم نمی شه واین میراث رو حتی بعد از به دست اوردنش
باید با چنگ و دندون حفظ کرد و به هیچ کس نسپرد جز به
احاد ملت و فرزندان اگاه اون...................
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر