از خود نمي دانم تورا
سرزمين من
و تو يير و رنجور
فرسوده مي شوي
از خود نمي دانم تو را
و سركرداني من
اباداني تو را مي ربايد
----------------------
من سركردان
بي تعلق
و تو كه اغوش كرمت جايي براي من ندارد
از هم رانده مي شويم
نه من به سرانجام مي رسم و نه تو
-----------------------
سركرداني ما كردباديست
كه مي برد با خود
هر انجه هست
----
به نفرين مي انديشم
همان كه در وجودم ريشه دوانده
و مي خشكاند
هر حركت را
از براي رهايي
و جه نفريني سنكين تر از در بند بودن
------
من خود نفرينم
زاده مي شوم در هر كام
يس رانده از هر قدم
و در هر تيش قلب بي تعلقم
-----
تو ربوده شده ي قرن ها
باز يس كرفتنت را به فراموشي سيرده ام
مال كدامين ملتي
امرزز سزاوار تصاحب تو نيستم
ميزبان غاصبانم و شرمكبن
-----------
با تو هزاران بار خواهم مرد و زاده خواهم شد
بس نيست اين رنج ابدي
براي لحظه اي غفلت
براي لحظه اي غفلت
به انتها برس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر