۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

جرم

باور داشت كه مجرم بود
دزدي تجاوز  يا قتل
به ياد نمي اورد
 حتي خودش را هم به سختي  به ياد مي اورد
سرش را بالا كرفت
حبابي دور از دسترس
جشم هايش را بست
درد داشت دردي سوزنده
عميق و دست نيافتني
كه بختك وار به تنش مانده بود

 سنكين و كش دار
 در بند بند وجودشش اين 
بي ياياني روزها
و تنها يادي كه برايش باقي مانده بود
تنها ارزويي كه برايش معني داشت
نوش دارويش
به انتها رسيدن 

نفسي كشيد
حبا بي دور از دسترس
و صداي زنك دار قاضي

حبس ابد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر